آمد بهار

0
37

آمد بهار و باز بهارانِ جان شده / هر بوته ای به لطف ترنّم جوان شده
هر جا بهشت هست و بهشتی به هر طرف / گویا که خاک قطعه ای از آسمان شده
بیدار گشته بلبل و هشیار گشته گل / دل نیز گشته عاشق و جان مهربان شده
خاک ضعیف قدرت زایندگی گرفت / هر ذره اش ز خون شفق پُر توان شده
گیسوی بید در کف باد است و هر چنار / چون در کنار اوست ز مستی چنان شده
چشمان شب هنوز به خواب است و نور مهر / افسونتر از همیشه خرامان از آن شده
خاموش گشته قهر زمان در نگاه موج / دریا به جلوه های فراوان عیان شده
در لابلای خِش خِش هر برگ، صد غزل / خفته است و چون الهه ی ناز بنان شده
شعری سروده ام که بر آن آفتاب عشق / تابیده است و زنده چنین در بیان شده
آمد بهار و باز بهاران به گُل نشست / دل در صفای اوست چنین گُل فشان شده
چیزی نمانده است به صبح ظهور یار / از انتظار، خسته زمین و زمان شده

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید