کتاب (شعر طنز)

0
42

کتابی داد می زد در خیابان
کجا خواننده ی من باشد الآن؟
همه دنبال نان و آب هستند
و برخی نیز اندر خواب هستند
نه من خواننده ای می بینم اینجا
نه حسِّ خواندنی باشد به هر جا
نگاهم سال های سال بر دَر
کسی کمتر بدیدم گردد اندر
چرا مردم به جهل خویش راضی
نگردد عقل و هوش و عشق قاضی
چرا از من گریزان و هراسان
چه کردم من، بجز تفهیم انسان
نباید بیش از این دوری نمائید
برای دوستی، نزد من آئید
الا ای مردم خوشحال و خندان
سواد و بی سوادی باشد ارزان
اگر باشد گران کالای دیگر
کتاب اما، چه ارزان است، یکسر
نویدی می دهم، خوانندگان را
ز هر دستی دهی، گیری همان را
اگر خوانی کتابی را به هر روز
شوی از علم، جاویدان و پیروز

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید