اشعار فارسی

محضر باران

کنار یار نشین و زمانه را بنشان
که عشق راه ندارد درون خسته دلان
هزار چشمه به یک چشم می شود سیراب
اگر که اشک گشاید رهی به محضر باران
عجب مدان که در این آتشی که دل افتاد
بسوخت خرمن تن، در کنار روح و روان
ز نازِ صحبت نوشین لبش، بنوشیدم
شراب کوثر تقدیر را به هر دو جهان
ز صبح ازل تا به لحظه های شام ابد
خدا کند که وصالم نگیردش هجران
هر آنچه عشق بفرمود من همان کردم
اگر چه درد فراقش چه درد بی درمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا