اشعار فارسی

مشرق عشق

(مشرق عشق)

روزگار سیاه می بینم
رنگ و روی تباه می بینم
عالَمی در پناه نفسِ لئیم
پُر فساد و گناه می بینم
با چنین بازی و هوس بازی
مات، سرباز و شاه می بینم
خوبی و پاکی نگاه شریف
سالها، بی پناه می بینم
در لجنزار پر تعفُّن و پَست
عده ای در رفاه می بینم
این همه گفته ام ولی روزی
می رسد، با نگاه می بینم
خواهد آمد یکی ز مشرق عشق
در کنارش سپاه می بینم
این جهان را به یُمن مقدم او
به خدا روبراه می بینم

حسن_بشیر

 shaeranehowzavi@

 

دکمه بازگشت به بالا