اشعار فارسی

گنجینه ی غیب خدا

گوهری بودم که در گنجینه ی غیب خدا / پیش او، بی دردسر، آن زندگانی می گذشت
عمر، معنایی بجز آسودگی هرگز نداشت / در خوشی های جِنان، عصر جوانی می گذشت
هم أنار و سیب می خوردیم، هم زیتون و تین / هم درون عشقِ پاکی، هر زمانی می گذشت
با ملائک نغمه ی تسبیح در دل می شکفت / در قیام و در قعودی آنچنانی می گذشت
عشقبازی با خدا در لحظه های روز و شب / بی تأمل، با صفا، با هر توانی می گذشت
هم خدا با ما، و هم ما با خدا بودیم و دل / جذب او اندر نهان و در عیانی می گذشت
آرزوها جز حقیقت، باطنی دیگر نداشت / کوثر او در رگ ما، بی عِنانی می گذشت
ما و او در محفل رندانِ بی عیب و گناه / رقص دل تا بینهایت آسمانی، می گذشت
آدم و حوا بجز نامی در این محفل نبود / نام آنها همچنان در بی مکانی می گذشت
تا که عشقِ آسمانی قسمت این خاک شد / خاک با آن عشق، چون آب روانی می گذشت
آدمی بشکفت در ساحات کثرت در زمین / در کنارش، بی نظر، عمر جهانی می گذشت
عشقبازی با خدا، رنگ زمینی می گرفت / رمز و راز رحمتش بر هر نشانی می گذشت
در حضور او زبان بی زبانی شد عیان / گر چه در هر حرف ما عشق نهانی می گذشت
چهره ای دیگر جهان آفرینش می نمود / رنگ های آن جهان در هر کرانی می گذشت
باز می گردم به عصر اولین ام در وجود / اینچنین عمری، یقین دارم که آنی می گذشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا