اشعار فارسی

لحظه ی پرواز

کارم تمام، لحظه ی پرواز من رسید
اما چرا که روح، از این تن، نمی پَرد
امروز اگر نرفت، به فردا امید هست
هر لحظه ای ز روز و شبش، ناز می خَرد
در جنگ و صلح خویش، توانی نمانده است
هر توشه ای ز صلحِ مرا، جنگ می بَرد
جُرم قلم نبود که در هر نوشته ای
در جُلگه های وحشت دل، خوب می چَرد
یا اینکه در کشاکش این عمر بی نصیب
هر واژه ای که عشق مرا دید، می دَرد
ایام من گذشت، به آخر رسیده ام
اما دلم، هنوز، حسرت دنیا نمی خورَد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا