اشعار فارسی

داستان موی سر

شعر بشیر

(داستان موی سر)

رفته بودم دکتری کز من، بسی بیمارتر
من کچل بودم و او از من، همی، بسیارتر
صد عدد مو داشتم در سر، ولی او بر سرش
کمتر از پنجاه مو، یعنی ز من، کم بارتر
گفت کارت چیست؟ گفتم من معلم بوده ام
گفت زین باب است، موی تو ز تو بیکارتر
گفتمش ربطی میان کار و مو هم داشتیم
گفت مثل ربط باد و بوی هر مودارتر
گفتمش داروی بی مویی سفارش می کنی
تا شود موی من از هر سیخکی، بیدارتر
گفت موهای سرت اکنون کفایت می کنند
اینچنین سر، از برای دلبران، دلدارتر
طاسی سر، مستی موها است در سرهای مست
چون برقص آیند، طاسی می شود خمّارتر
گر چه این ایام، طاسی شیوه ی مردانگی است
ریش، جای موی سر، گردیده، چون سردارتر
من خودم موهای خود کندم که سر بی مو شود
در سر بی مو، شود زیبایی ام، پُربارتر
گفت و گفت از خوبی طاسی که وسواسم گرفت
تا رها گردم ز چندین موی بی مقدارتر
موی ریش و موی سر، یا ناکجا، گر شد جدا
از تو، می گردی در این بی قدرتی پُر کارتر
موی خود را کن رها، موهای دیگر را بچسب
کز سر هر خوبرویی، می شود کشدارتر
کاش دارویی بیابم، در چنین ایام سخت
تا شود موهای هر انسان، ز سر، فرارتر
حل مشکل می شود، ارشادِ بی گشت و گذار
می شود، از بابت فرهنگ ما، هشیارتر
از مطبّش پا برون بگذاشتم، با حال خوب
دیدم اما در خیابان، مو شده گلدارتر
در گذشته، مو اگر، در قاب خود، آزاد بود
در زمان حال، با بی قابیش، رودارتر
در عجب گشتم، چرا می گفت، طاسی بهتر است
با سران طاس، می گردیم بی آزارتر
در سرای خانه، خود را، باز زندانی کنم
تا شود جانم رها، در زندگی مختارتر

حسن بشیر
2 آبان 1404

دکمه بازگشت به بالا