از آن مردِ دانا دهاندوختهاست
که بیند که شمع از زبان سوختهاست
(سعدی)
(شاید سکوت، شیوه ی گفتار ما شود)
هر شب هزار دفعه، تو را می زنم صدا
اما سکوت توست، جوابم، چرا؟ چرا؟
مردم گناه خویش به من هدیه می کنند
گویی که اجر ماست، گناهی که بر ملا
گاهی زکار نیک، گناهی به پا شود
گاهی ز هر گناه، رهی خوب هم به پا
گاهی به کار خیر، ثوابی نمی دهند
گاهی که هر گناه، سزاوار هر بها
دنیا عجیب خسته ز ما، ما ز دست آن
گویی که راه بسته، ز هر سو، به هر کجا
مردم سزای خوبی خود را گرفته اند
ما را که نیست خوبی هر کار را سزا
هرگز ندان که مزد خوبی تو، خوب می دهند
گاهی که نیست پاسخ خوبی، بجز بلا
شاید سکوت، شیوه گفتار ما شود
آن جا که هست جای صدا، هر چه بیصدا
حسن بشیر
8 شهریور 1404