اشعار فارسی

عطر و بوی تو

(عطر و بوی تو)

 

چاقو به دست توست، ولی روبروی تو

ای هموطن، برادرِ هم‌خاک و کوی تو

آهسته، آنکه می کِشدت سوی کشتنش

گر بنگری، تفنگ گرفته به سوی تو

خونش به رنگ خون تو و در تمام راه

عطر لباسهای تنش، عطر و بوی تو

گفتم نگاه کن که در آن حال، چشم او

آیینه وار، نقش کند، چشم و روی تو

در شیشه های عمر مکن خون بی دفاع

تا نشکند ز غربت ایشان سبوی تو

راهم به سوی توست، چرا گشته ای جدا

برگردد، آبروی من است آبروی تو

در صحن دل برای تو جایی نهفته ام

دل نذر گفتگوی من و گفتگوی تو

از آب زمزم است وضویم به هر دعا

تا کی چنین به خون جوانان وضوی تو

 

حسن بشیر

۳۰ بهمن ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا