(عطر و بوی تو)
چاقو به دست توست، ولی روبروی تو
ای هموطن، برادرِ همخاک و کوی تو
آهسته، آنکه می کِشدت سوی کشتنش
گر بنگری، تفنگ گرفته به سوی تو
خونش به رنگ خون تو و در تمام راه
عطر لباسهای تنش، عطر و بوی تو
گفتم نگاه کن که در آن حال، چشم او
آیینه وار، نقش کند، چشم و روی تو
در شیشه های عمر مکن خون بی دفاع
تا نشکند ز غربت ایشان سبوی تو
راهم به سوی توست، چرا گشته ای جدا
برگردد، آبروی من است آبروی تو
در صحن دل برای تو جایی نهفته ام
دل نذر گفتگوی من و گفتگوی تو
از آب زمزم است وضویم به هر دعا
تا کی چنین به خون جوانان وضوی تو
حسن بشیر
۳۰ بهمن ۱۴۰۴