(افشاگری)
هر کلاهی به سرم رفت، گشادش رفته است
هر کسی کرد، بخوبی، به مرادش رفته است
من به این صافی دل، طعنه زدم تا کی دل
بر سر تو ز همه، زور زیادش رفته است
گفت، چون با همه از خوبی خود دم زده ای
هر سخن، گر به ملا شد، ز مفادش رفته است
گر بدی های خودت را به عیان می گفتی
خوبیت را همه گویند، ز یادش رفته است
باز می مانم و بر سر چه کلاهی مانده است
این سرم باز کلاهش که به دادش رفته است
این کلاهی که به سر رفت، سرم بر تن هست
گر نبودی، سر و تن، کُلِّ نهادش رفته است
هر کلاهی به سری هست، به هر خوب و بدی
خوب پندار، که هر لحظه، به دادش رفته است
حسن بشیر
13/3/1405