دیدگاه ها

عطاء الله مهاجرانی خودش را با شخصیت های تخیلی اش نجات می دهد

دکتر حسن بشیر

توضیح: مهاجرانی  در کتاب «برف» درون خود را به نمایش می گذارد.

سید عطاء…. مهاجرانی سیاستمدار و اندیشمندی که زمان با او یار نبود تا شخصیت پنهان خود را در پس عوالم گوناگون ظاهر سازد، اخیراً به دنیای قصه پناه برده تا در هر آنچه شخصیت ها و رویدادهای داستان آن را آشکار می کند پرده را از روی هر آنچه پنهان می کند بردارد و دورنمایی از هویت و اندیشه خود را ترسیم کند.

از همین رو می توان قصه های او را یک زندگینامه به حساب آورد که بازتاب هم زوایای زندگی او به گونه دیگر است تا خیلی ها که در فضاهای مشابه آن زندگی و تنفس می کنند به راحتی آن را درک کنند. مهاجرانی از طریق بهشت خاکستری و سهراب کشان” و اخیراً “برف” وارد دنیای قصه شد. هر چند آخرین قصه با دو قصه قبلی از نظر سبک و سیاق و آهنگ متمایز است، اما می توان آن را دنباله طبیعی تحولاتی که نویسنده در این برهه از زمان آن را تجربه کرده است به حساب آورد. این قصه از تنگنایی پرده بر می دارد که خود مهاجرانی در کوران حوادثی که او را بلعید در آن به سر می برد و از آنجا که نتوانست با ظرفیت های انسانی محدود خود بر این حوادث فایق آید برای نجات خویش با نجات شخصیت های قصه هایش هر چند در دنیای تخیل مسیر دیگری را پیمود.

تخیل و واقعیت بازتاب پس زمینه زندگی او میان گروهی از مردم است که گاه با رویدادها همکنشی می کنند و گاه طفره می روند اما هر آینه با تلخکامی راه خود را به سوی آنچه بیشتر به آن عشق می ورزند تا می شناسند می گشاید.

داستان از جوهر واقعیت آغاز می شود. در عید نوروز و در یکی از شهرهای ایران برف انباشته شده راه را به روی برخی خانواده ها مسدود می کند و پل ارتباطی آن را با خارج از بین می برد. شخصیت اصلی این قصه آقای نورانی است که همراه همسر و کودکانش در برف گرفتار شده است. در این وضعیت دشوار و راه بسته آقای نورانی و خانواده اش و خانواده های دیگر موجوداتی تخیلی را احساس می کنند که سعی دارند با اقدامات ظالمانه شان آن را آشفته خاطر سازند و بترسانند. جایگاه برخی پدیده ها تغییر می کند و از نقطه ای به نقطه دیگر جابه جا می شود و قفل ها گشوده می شوند و ترس از اشباحی که گاه و بیگاه از پس پنجره های تاریک ظاهر می شوند بر آنها تسلط می یابند. این ترس تیره گون بر دیگر مناطق شهر نیز حکمفرما می شود.

مهاجرانی مختصات این تنگنا را ترسیم می کند. گویی خود او در این تنگنا گرفتار شده است و گویی که او آقای نورانی است که سعی می کند با حوادث دست و پنجه نرم کند. برف در اینجا، نظیر توفان سهمگین تیغ و یا مرگ است. اما مرگی غلیان که به دره زندگی سرازیر می شود و هر پدیده ای را که در اطرافش وجود دارد بیرحمانه له می کند و این همان مرگی است که در اینجا و آنجا به سراغ گرفتار شدگان در این تنگنا می آید.

رهایی از این تنگنا خواست همگان است. همه خانواده ها سعی می کنند در انتقال از این مرحله به مرحله دیگر که موانعی سر راه آنان قرار نمی گیرد و اشباحی آنان را نمی ترساند، سهیم باشند. ترس مشترک در وجود آنان نوعی آگاهی را که از قبل با آن مأنوس نبودند در آنها برانگیخته است. آگاهی تبلور یافته در کوران مصیبت و گرفتاری و درد سرشار از آگاهی در این حالت در حال نوسان بین ناامیدی و امیدواری افکار داخل و خارج می شوند و خانواده ها در دو تنگنا گرفتار می شوند، تنگنای برف و تنگنای تخیل تنگنای واقعیت و تنگنای تو هم که بر اعماق وجود انسانها راه می یابد تا جایی که بر هر پدیده ای مسلط می شود.

احساس فردی و نجات خانواده در وجود هر کسی که به این تنگنا گرفتار شده است پدیدار می شود. آنان در جستجوی عناصری خارج از برف هستند که مقهورشان ساخته است، عناصری که آنان را غافل کرده و در صحنه دست و پنجه نرم کردن با قضا و قدر رها کرده است. آقای نورانی سعی می کند پدیده ای را خلق کند. او مرد خلاق و توانایی است و در عین حال شکار واقعیت تلخ شده است. سعی می کند خشم همگان را در زمینه هایی که احتمالاً می توانند شخصیت آنان را از نو بسازند برانگیزد.

در اینجا داستان صحنه های مختلفی را که حول این جمع گرفتار شده بین واقعیت و تخیل و بین برف و راه مسدود دور می زند، ترسیم می کند. آقای نورانی با قدرت اندیشه و ابعاد انسانی اش، از تلاش برای مقابله با این تنگنا در حد توان خود دست برنمی دارد پس برای تحقق صلح و آرامش برای خودش و خانواده اش به صحنه کشاکش دایمی با هر آنچه در اطرافش وجود دارد داخل می شود.

در این تراژدی انسانی محصور بین واقعیت و خیال مهاجرانی سعی می کند رمز و رازهای جامعه ای را که خود او در آن زندگی می کند منعکس سازد و راه های مختلف را برای رهایی از این تنگنا که همراه با دیگران در آن گرفتار شده است بررسی می کند. او در تلاشها و طرح های خود یک واقعیت اجتماعی را برای خود که از دیدگاه وی دارای امتیازاتی است ترسیم می کند. در این جامعه کوچک که او در داستانش ترسیم کرده مفاهیم انسانی بر اثر خشم و کینه ذوب می شوند و برخی سعی می کنند به شیوه های مختلف دیگران را از صحنه خارج کنند.

این خودخواهی ظالمانه ای است که دندانهایش را تیز می کند و هر گونه روابط اجتماعی را به نفع خود از بین می برد و از همه اینها روشی مبتنی بر ارعاب و تهدید به عنوان ابزاری برای سلطه خودخواهی های پراکنده پدیدار می شود و منطق تازه ای برای مفهوم قدرتی که سعی می کند به انحاء مختلف تداوم داشته باشد تحقق می یابد.

در این وضعیت ظلمتبار آقای نورانی یا به عبارت دیگر خود مهاجرانی سعی می کند به کارزارهای گوناگونی قدم بگذارد تا گذشته را به حال پیوند دهد و پلهایی بین فرد و جامعه ایجاد کند و نظام های عقلانی را احیا نماید و خودخواهی را زیر پا له کند… و برف را بزداید تا خود را همراه دیگران از این تنگنا رهایی بخشد…. و پیروز شود. این قصه زندگی و امیدواری مورد انتظار است. این عین زندگی است.

داستان برف در ایران در سال ۲۰۰۴ و در ۲۰۲ صفحه از سوی مرکز انتشارات امید ایرانیان منتشر شده است.

 

توجه:

این مقاله با عنوان «عطاء …. مهاجراني ينقذ نفسه بشخصياته الخيالية» (عنوان عطاء …. مهاجرانی خودش را با شخصیتهای تخیلی اش نجات می دهد) در تاریخ  ۱۵ دسامبر ۲۰۰۴ ۲۰ در روزنامه الشرق الاوسط، لندن، انگلستان، منتشر شده است.

این مقاله سپس توسط آقای محمد حسین زوار کعبه ترجمه و در بولتن اداره کل مطبوعات و رسانه های خارجی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به شماره ۲۰۲۶ مورخ دوشنبه 20/9/1383 منتشر گردیده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا