(اندر بیهودگی جاه و مقام)
خر درون جاه خود چون ماندنی است
هر کسی جز خر مقامش رفتنی است
خر ز سوی گله ی خر جاه یافت
یک عدد پالان و یک خرگاه یافت
خوش خوشان، عرعرکنان، خوشحال بود
این خوشی گویی که چندین سال بود
رفت در هر کوچه ای، دنبال یار
لیک قحط یار بود و هر نگار
گفت پس این جاه و پالان و صدا
قیمتی هرگز ندارد در اِزا
قیمت پالان من با هر دلار
می شود، بالاتر از یکصد هزار
جاه من در پیش مجموع خران
بیشتر باشد، نمی دانی، بدان
جاه را با زحمتی بس یافتم
از خودم، یک جاه والا ساختم
آدمی، از من چنین رفتار یافت
از مرامم او چنین هنجار یافت
دید جاه من، اسیر جاه شد
با قدم هایم، چنین، همراه شد
لذت جاه و مقام و صندلی
می رود بی مانع اندر هر دلی
آنکه در فکر مقام و جاه بود
شک نکن، با هر خری در راه بود
خدمت ار خواهی، مقامت برتر است
خدمت بی جاه، حتما بهتر است
آنکه در خدمت اسیر جاه نیست
در تمام عمر خود، گمراه نیست
حسن بشیر
5/5/1405